زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 25 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 29 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... عکسهای رادین جونم در پانزده ماهگی ...

ماجرای پارک رفتن ما تو یه ظهر زمستونی از این قرارِ که ، صبح بعد از بیدار شدن از یه خواب دلچسب بعد اینکه دیدم خودم و خودت سرحالیم تصمیم گرفتم بزنیم بیرون... لباس هامونو پوشیدیم و اومدیم پائیین ... در ساختمونو که باز کردم باد سردی به صورتم خورد ، اول فکر کردم به خاطر کوران هوای بین حیاط و در ورودیه ، اما قدم به بیرون که گذاشتیم دیدم سرد ... از ترس اینکه نکنه سرما بخوری خواستم برگردم ... همون موقع در حال صحبت با بابایی بودم که میگفت:"حالا که دیگه تا پائین اومدید یه سر تا پارک برید تا هوایی بخورید ،سر ظهره و آفتابش گرمه." منم قبول کردم و رفتیم پارک ... تو راه همش به پرجم ایران و ال...
16 بهمن 1391

... برای مرد فردا ...

پسرم ، همیشه هر آدمی در جوونی تو اوج غرورِ و می خواد همه چیز رو خودش تجربه کنه چون فکر می کنه ، فکر می کنه و بازم فکر می کنه که عقل کله ... اما این هدایای  رو بهت میدم و ازت میخوام اول خوب بخونی ، بعد خوب فکر کنی و اگه دیدی درست می گه بهشون عمل کن... این جملات نه از منه، نه ماله آدمهای دیگه ولی برای منه و برای تو و آیندگانه توِ... این جملات همون تجربه ایه که هر جوونی سعی میکنه خودش خلقش کنه... پس بخون و درس بگیر تا به تجربیات مهم تری تو زندگیت برسی... و به آینده ای روشن فکر کن   یاد بگیر ، قدر هر چیزی را که داری بدانی، قبل از...
10 بهمن 1391

... ماجرای مسواک زدن رادین ...

  پسر نازم اینقدر سر خوردن قطره آهن بد قلقی    و  اذیتم   می کنی که بعضی وقتا تصمیم میگیرم دیگه بهت قطره ندم ... البته فقط آهن نیست ، مولتی ویتامین رو هم با زور می خوری ... یه وقتایی با گریه میخوری ، یه وقتایی با زور و یه وقتایی با مبارزه و دعوااااااا ... انصافاً هم خیلی بد مزست ، ولی چاره چیه باید بخوری ، وقتی تو دلی بودی هم مامانی بخاطر سلامتیت از این چیزا زیاد خوردم و حالا خودت هم باید همکاری کنی ... ازماجرای خوردن قطره که بگذریم، نگران و ناراحتم به خاطر مرواریدات... مرواریدای  خوشکلت به خاطر این بد قلقیهات دیگه نمیدرخشه و کمی تغییر ...
9 بهمن 1391

... یلدا ولادت دوباره خورشید بر خورشید گرما بخش زندگیمان مبارک ...

به نام خداوند خورشید و ماه     یلدا آمد ... یلدا آمد و شبی طولانی را آورد... یلدا آمد و خورشید دوباره متولد شد ... یلدا و خورشید آمدند و روشنایی مهمان سرزمین آریاییمان شد ... یلدا آمد و ماه رفت... یلدا آمد و تاریکی رفت ... یلدا آمد و پائیز برگ ریزهزار رنگ رفت و زمستان سپید آمد...     یلدای امسال دومین یلدای عزیز دلمه یلدایت مبارک دلبندم یلدا بر خانواده سبزم مبارک پسرم چون یلدا مهمون بودیم ، این عکسها رو چند وقت بعد خونه خودمون ازت انداختم... کلاهی هم که رو سرته مامانی...
3 بهمن 1391

... دهمین مروارید رادین جونی سر بیرون زد ...

به نام او         دهمین مروارید رادین جونی سر بیرون زد                           ٢٤/١٠/١٣٩١  کمتر از ١٢ ساعت دهمین دندون رادین جونی هم سر بیرون زد وحالا ده تا دندون خوشکل تو دهن پسری وجود داره .. . قضیه از این قرار بود که ساعت ١٠:١٥ شب بود، بعد از اومدن بابایی که وقت نشده بود دندون نهمیت رو به  نشونش بدم ، دلت شیر خواست و تا دراز کشیدی بابایی رو صدا کردم تا بیاد و دندونت رو ببینه ، به محض نشون دادن دندونت ، دوباره هوس کردم یه سرکی تو ...
24 دی 1391

... دوباره باز دوباره✿✿✿رادین دندون در میاره ...

به نام مهربان ترین مهربانان   دوباره باز دوباره ، رادین دندون در میاره                      ٢٤/١٠/١٣٩١              رادین جونی دندون تازت مبارک باشه گلم بعد از سه روزی که به خاطر حضور بابایی تا ساعت ١١:٠٠ میخوابیدیم ، امروز {یکشنبه} ساعت ٩:٤٥ بیدار شدیم، چون چند روزه تا ١١:٠٠ خوابیدم انگار هنوز از خواب سیر نشده بودم ... اما دیگه بلند شدم تصمیم گرفتم ازکسل بودن نجات بدم خودمو...  تا طبق مع...
24 دی 1391

... تمام حس من به تو ...

    برام هیچ حسی شبیه تو نیست کنار تو درگیر آرامشم همین از تمام جهان کافیه همین که کنارت نفس می کشم ....   از این عادت با تو بودن هنوز ببین لحظه لحظم کنارت خوشه همین عادت با تو بودن یه روز اگه بی تو باشم منو می کشه ... ...
20 دی 1391

... 30 روز دیگه با رادین کوچولوی 14 ماهه ...

به نام خدای مهربون ٣٠ روز دیگه با رادین کوجولوی ١٤ ماهه   یه ماهه دیگه گذشت ... چه زود ثانیه ها جای خودشون رو به دقیقه ها و ساعت ها و روزها و هفته ها می دن... و تو ، عزیزم پشت این لحظه ها روز به روز بزرگ می شی و با رد شدن از ١٤اٌم هر ماه ما رو از بزرگ تر شدنت با خبر می کنی ... و بر خلاف هر وقت اصلاً از گذشت زمان ناراحت نیستم و احساس گذشت سنم رو نمی کنم ، چون با تو روز به روز جوون تر از قبل می شم ... این روزها با تو شیرین ترین لحظات رو می گذرونیم ... قشنگ ترین روزهایی که حتی گذشتنش رو احساس نمی کنیم ... گرچه هر روز از روز قبل بازیگوش تر می شی و خسته تر از روز قبل میشم اما عاشقان...
15 دی 1391

... یه رادین خوشمزه با کارهای با مزه در 14 ماهگی ...

به نام خالق دوستی ها و دوست داشتن ها     این روزها اینقدر شیطون و در عین حال با نمک شدی که اول کم میارم ولی با شیرین کاریهات دوباره جون می گیرم ... وقتی دعوات می کنم و بهت اخم می کنم به خاطر یه کار بد ، مثل گربه ها میای بهم می چسبی و سرت رو از پائین کج می کنی و با خنده ای که شیطنت می باره ازش خودتو نزدیک صورتم می کنی و می گی دَ... منم طاقت نمی یارم تا بازم بهت اخم کنم و محکم می چسبونمت به خودم و بغلت می کنم ... یا اگه به چیزی دست بزنی که نباید ، و با ناراحتی من مواجه میشی می ری و اون چیزی که باعث ناراحتیم شده رو میزنی و من اینقدر از این کارت خندم می گیره ... از وقتی یاد گ...
15 دی 1391