... عکسهای رادین جونم در پانزده ماهگی ...
ماجرای پارک رفتن ما تو یه ظهر زمستونی از این قرارِ که ، صبح بعد از بیدار شدن از یه خواب دلچسب بعد اینکه دیدم خودم و خودت سرحالیم تصمیم گرفتم بزنیم بیرون... لباس هامونو پوشیدیم و اومدیم پائیین ... در ساختمونو که باز کردم باد سردی به صورتم خورد ، اول فکر کردم به خاطر کوران هوای بین حیاط و در ورودیه ، اما قدم به بیرون که گذاشتیم دیدم سرد ... از ترس اینکه نکنه سرما بخوری خواستم برگردم ... همون موقع در حال صحبت با بابایی بودم که میگفت:"حالا که دیگه تا پائین اومدید یه سر تا پارک برید تا هوایی بخورید ،سر ظهره و آفتابش گرمه." منم قبول کردم و رفتیم پارک ... تو راه همش به پرجم ایران و ال...











